زنده ام
هنوز زنده ام...
هنوز نفس می کشم...
ساعت حوالی 9:30 شب بود که داشتم آماده بشم که برم مصلی برای مراسم شب قدر...
از پله ها که می رفتم پایین که یه صدای ضعیفی به گوش خورد آروم پنجره ی راهرو رو باز کردم صدا قوی تر شد بله انگار داشتم درست می شنیدم صدای خنده و آهنگ و قهقه بود!
تعجب کردم که چه کسی تو این شب که همه ی مردم داغدار هستن داره چنین کاری می کنه؟ یه کم دقت کردم دیدم که صدا از ساختمان نیم کاره ای که نزدیک خونه قرار داره میاد
یه سری کارگر مهاجر که به نظر من سنی هم نبودن به خاطر شهادت حضرت جشن و پایکوبی راه انداخته بودن ،انقدر عصبانی شدم و خونم به جوش اومد که می خواستم برم یه کار بکنم که پدرم جلوم رو گرفت...
از دیشب فقط و فقط دارم به این فکر می کنم ما که حتی نمی تونیم این جور شادی رو تحمل کنیم اون وقت حضرت علی چندین سال هر روز قاتل می دیدید...
این اتفاق بدجور منو بهم ریخت ،دیشب یه شب قدر ویژه بود
جانم علی مظلومم
پ.ن : به طریقی بدون اینکه حتی ذره ای اون بی شرفها رو لمس کنم ساکتشون کردم
یاد وبلاگم افتادم ،جایی که خیلی چیزها رو نوشتم!
وبلاگم چاهی بود برام
هنوز هم کلی مطلب دارم که منتشر نکردم
سرم خیلی شلوغه ولی می خوام دوباره شروع کنم به نوشتن
قلمم کند شده!
از همه ی کسانی که کامنت دادن این مدت عذرخواهم ماه هاست که جدی سر نزدم به اینجا که کامنتی تایید کنم یا پاسخی بدم به کسی
احتمالا برگردم

از این جهت عنوان وبلاگ تغییر کرد که من نمی تونم به وظایف "عمار" عمل کنم...
به جهت مشغله هایی که دارم که مهم ترینش سربازیه نمی تونم خیلی وبلاگم رو آپدیت کنم پس بهتره اسم "عمار" رو خراب نکنم ،البته تا وقتی که نتونم مثل قبل بنویسم ترجیح می دم عنوان سنگین "عمار" رو وبلاگم نباشه...
پ.ن: ببخشید که وقت نمیشه که کامنت ها رو تایید کنم.
سلام
تو ریدر چرخ میزدم دیدم که یه پستی در مورد تصاویر قمه کشان ولایت گذاشتند که کجائید که حامیان ولایت! با قمه و دشنه به جان مردم رشت افتاده اند!
یه کم بعد تر گفتند که رشت نیست شیرازه!
اول تعجب کردم و یه پست گذاشتم که "یارو اول میگه رشته بعد دید نشده میگه رشت نیست شیرازه! اپوزیسیونه داریم؟"
برام مثل روز روشن بود که این عکس مشکل داره تا این که یکی از دوستام یه گریزی به گذشته زد و عکس ها قمه کشان حامیان ولایت قلابی شیراز رو برام فرستاد.
بله عکس ها درست است! این عکس ها نشان دهنده تصاویر حامیان ولایت شیطان و هوای نفس است! با هم یه بار دیگه عکس ها رو مرور کنیم که چه کسی بالای مسجد ضرار سنگ پرانی می کرد و وقتی دید که سنگ ها افاقه نمی کند با قمه به جان مردم افتاد!
عکس هایی از مزدوران سبز در حال حمله به مردم در شیراز...


داشتم پیش خودم فکر می کردم مثلا صد سال دیگه برای نشان دادن یک دروغگو از این ضرب المثل استفاده می کنند که یارو مثل یه سبز دروغ میگه!
به نظرم خوندن این دو تا پست قبلی بی ارتباط با این موضوع نباشه...
سلام
در سایت رهبری khamenei.ir نوشته بود که علاقمندان می توانند دست نوشته ها و یا تصاویر خود را از حاشیه های نماز جمعه امروز تهران را به سایت بفرستند و از میان آثار رسیده بعضی به عنوان نمونه منتشر شود.
با ذوق و شوق تمام قصد کردم که تصاویر و متنی از حاشیه های نماز جمعه امروز تهیه کنم ،اما...
از خانه که در آمدیم فکر می کردیم مثل همیشه به موقع خواهیم رسید و جای پارک خوبی هم نصیب ما خواهد شد ،اما...
هنوز به ابتدای کوچه نرسیده بودیم که که صدای شعار های مردم شنیده می شد اما از رادیو...!
ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند...
باورم نمیشد که خطبه ها شروع شده باشد ولی باور من تاثیری نداشت و خطبه ها شروع شده بود ،من هم با شعارهای مردم ذوق می کردم.
آخرهای خطبه اول بعد از ترافیک شدید به محوطه نماز رسیدیم ولی امان از یک جای پارک! خانواده را پیاده کردم و من ماندم و یک ماشین و یک جای پارکی که باید پیدا میشد! هر چه می چرخیدم ناامید تر میشدم گوش هایم به رادیو بود و گذشت زمان را حس نمی کردم ،دائم به خودم دلداری می دادم که حتماً تا قبل از پایان خطبه ها می رسم ،بعد از مدتی این دلداری به دلداری رسیدن به نماز تبدیل شد.
امان از این نیروهای انتظامی! امان...!
راهی نمانده بود که نبسته باشند ،باقی مردم هم مثل من سرگردان که بلکه راهی به نماز بیابند ولی نیروی انتظامی مثل دفاع تیم ملی ایتالیا در دهه های دور نمی گذاشت کسی از خط دفاعی عبور کند!
البته بدون ماشین امکان عبور بود ! مثل بازیکن بودن توپ...
پدرم دائم تماس می گرفت و مثل جی پی اس موقعیت من و ماشین را می گرفت که بعد از نماز سرگردان نشوند ،البته بنده خدا تقصیری نداشت ،صبح زود لطف مخابرات نصیب حال من شد و خط موبایلم یک طرفه شد بدون هیچ اخطاری و قبضی هر چه فکر کردم نفهمیدم که چرا من به مخابرات بدهکارم؟
آخر انقدر چرخیدم و چرخیدم که خسته شدم بعد از ساعتی گشت و گذار آخر جای پارک نیافتم ،به کناری زدم و با حسرت به رادیو گوش می دادم.
سعی کردم نزدیک ترین جای ممکن به نماز جمعه بایستم ،دیگر زبان خطیب جمعه تهران عوض شده بود و با لحن زیبایی به عربی خطابه می کرد ،قرائت عربی آقا همیشه مرا به یاد نماز جمعه می اندازد، از بچگی عاشق صوت قرآن آقا بودم ،در هنگام قرائت حمد و سوره همه جا را سکوت فرا می گیرد و تنها صدایی که به گوش می رسد صدای شرشر آب جوی های آب است و صوت قرآن...
نه جای پارکی پیدا شد و نه زمانی مانده بود که خودم را برسانم و برای اولین بار به نماز رفتم و به نماز نرسیدم.
خطبه ها تمام شده بود و وقت آمدن بود ،رایو بعد از خطبه ها از نماز مضایقه کرد و برنامه را قطع کرد من هم در عوض آن با گوشی موبایلم مشغول گوش دادن به قطعه صوتی فیلم زیبای در این قطعه از بهشت شدم...
آمدم ای شاه پناهم بده...
خط امانی ز گناهم بده...
پ.ن.1: امروز رفتم مشکل گوشیم رو برطرف کردم و خطم وصل شد!
همون جوری که یهویی گوشیم قطع شد به همان سرعت وصل شد و در عرض یک ثانیه خطم دوطرفه شد...
دوران آموزشی به نداشتن موبایل عادت کرده بودم ولی همین یک روزی که نمی تونستم به کسی زنگ بزنم خیلی سخت بود و بدنم گزگز می کرد!
در کمال ناباوری من این مطلب به وسیله سایت khamenei.ir با عنوان به گزارش شما | نماز جمعه از رادیو و در خیابان منتشر شد و این افتخار نصیب من شد که سایت رهبری گزارش من از نماز جمعه را منتشر کرده باشه...
بهترین هدیه به من در آستانه ی 22 بهمن...
اینم چند نمونه از پاکت هایی که در زمان جنگ مورد استفاده رزمندگان برای نامه نگاری قرار می گرفت.فکر کنم که به نوعی این پاکت های یاد آور خاطرات اکثر خانواده های ایرانی باشه در روزگاری که این نامه ها تنها پل ارتباطی بین فرزندان و پدر مادرها بوده!
البته من که تو دوران آموزشی فقط از کارت تلفن استفاده می کردم و شاید ده ها سال دیگه عکس کارتهای تلفن رو به عنوان پل ارتباطی سربازان و خانواده ها معرفی کنند...
البته لازم به ذکره که این نمای کلی این پاکت هاست و این پاکت ها از دو طرف تاخورده و یک تا هم از وسط شکل نهایی پاکت نامه را تشکیل می دهد.البته به گمانم در شکل خط تاها به نوعی کامل کننده توضیحات من باشه...
تو دوران آموزشی وقتی برای اولین بار دست به اسلحه شدم و با فشنگ "جنگی" شلیک کردم یه حس غریبی داشتم ،باید کلا و مغز دشمن فرضی رو روی سیبل در نظر می گرفتیم و شلیک می کردیم.
حس قدرت به آدم دست میده انگار!
فشنگ هایی که لحظه ای قبل کف دست تو بوده ولی در کسری از ثانیه می تونه مغز یک نفر رو پخش زمین بکنه...
البته واقعا به این مسئله فکر می کردم که اگر دشمن روبروی تو قرار گرفته باشه و مجبور باشی که بکشی اونو اون وقت چه حسی به آدم دست میده؟ فردی که برای کشتن تو روبروی تو قرار گرفته و اگر تو اونو نکشی اون تو رو می کشه و کشتن تنها راه زندگی است!
جنگ چقدر سخت بوده...
باید کشت تا زنده موند ،لحظه ای درنگ کافیه که یک گلوله داغ تو بدنت جای بگیره!
گلوله ای که تو رو از همه چی جدا می کنه...
پدر و مادر...
زن و فرزند...
دوستان...
و تو رو به خدا می رسونه...
همیشه تو ذهنم با این موضوع کلنجار می رفتم که اگر من زن و یک بچه شیرین زبون 2 ساله داشتم میرفتم جبهه؟
وقتی تعلقی نداری انتخاب کار راحتیه ولی وقتی دلبستگی های تو زیاد بشه ،این دل کندن هاست که ارزش پیدا می کنه...
علاوه بر پدر ،کار مادر سخت و دشواره ،مادری که باید با این موضوع کنار بیاد که شاید این آخری باری باشه که شوهرش رو می بینه! آخرین بار...
و باز هم این دل کندن هاست که ارزش پیدا می کنه...
یعنی اگه من هم می تونم مثل پدر و مادرم شجاعت دل کندن داشته باشم؟
پ.ن.1: دفعه اول بدون عینک شلیک کردم نمرم خیلی خوب نشد ولی دفعه دوم با عینک خیلی بهتر شد!
گویا متاسفانه من خیلی تیرانداز خوبی نیستم...
تیراندازی هم خودش یه هنره! فعلا که تیراندازی ما همین قلم به دست گرفتن ماست فکر کنم تو قلم به دست گرفتن از تیراندازی قوی تر باشم!؟
امان...
امان از سربازی!
یه بار باعث شد نتونم برم کربلا...
الان هم داره باعث میشه که وبلاگ نویسی رو رها کنم...!
پ.ن.1:حالم خوب نیست به شدت مریضم!(ولی انصافا این مریضی برام مفید واقع شد!) ،هرچی هم که دست نویس نوشتم وقت نمیشه تایپ کنم.
پ.ن.2:همیشه دوست داشتم یه کاری کنم که اگه من بمیرم هم این روش و مسلک ادامه پیدا کنم دارم اون کارو عملی می کنم ،شاید ما هم تونستیم یه کاری کنیم که اگه مردیم دو نفر یه فاتحه برای ما بخونند.
هیچی به قدر ننوشتن منو اذیت نمی کنه ،خدا می دونه هر روز چقدر موضوع و پست بکر به ذهنم میرسه که وقت نمیشه حتی یکی از اونها رو عملی کنم!
ضربان قلب وبلاگ داره صفر میشه....
امام حسین -علیه السلام- تنها در مقابل یک لشگر شبه آدم(!) قرار گرفته و هیچ یاری نداره...
روبرو یک لشگر که ثابت کرده که بویی از انسانیت نبرده و پشت سر اهل حرم ،من که دارم دیونه میشم که امام اون موقع چه حسی داشته؟ این فکر که بعد شهادت امام چه بلایی سر فرزندانش میاد؟
ولی دیگه لازم نیست امام نگران علی اصغر باشه...
امان از دل زینب...
راستی چقدر خوبه که ما اهل کوفه نیستیم!
پ.ن.1:کلا" وبلاگ به حالت تعطیل در اومده! من که دیگه دارم از خستگی می میرم این ده روز هم که علاوه بر کارهای یومیه قبل محرم چند ساعت هم به عزاداری اختصاص داشت و اوضاع بدتر بود ،دلم نمیاد که ننویسم ولی وقتی نمانده برام...
دوست دارم در مورد مشکلات سربازی بنویسم که به نظرم خیلی مهمه!
سعی می کنم حداقل این رو بنویسم ،جاتون خالی (شاید هم نه خالی) شیفت بودم نصفه شب سر پست یه چیزایی نوشتم که باید تایپش کنم.
یه سوال یه دوربین هست که کنترل می کنه که نگهبان ها سر پست باشند و پاس بخشها بیدار کافیه که یک لحظه غفلت کنی که یک روز ممنوع الخروج بشی! به نظر شما نمیشه که این دوربین به جا نگهبان ها محوطه رو کنترل کنه و ما بخوابیم!؟
به نظرم کارشون با عقل خیلی جور در نمیاد فکر نکنم بحث آموزش مطرح باشه چون فکر کنم اندازه 24 ساعت حداقل تو آموزشی پست داده باشیم!
نمی دونم شاید من خیلی عاقلم یا اونا عاقل هستند و من خنگ! خلاصه یه کارهایی می کنیم که با عقل خیلی جور در نمیاد!
تو کامنت هایی که برای من در مورد مطلبی که در مورد بسیج نوشتم می رسید و هنوز هم میرسه یکیش از همه جالب تره که به نوعی شاهد صحبت های من هم هست...
"و با افتخار می گم که من هم بسیجی بودم از نوع فعال و حتی انتخابات هم باعث نشد کارتم رو از خودم جدا کنم ! اما بعد از اینکه معافیتم رو گرفتم (دست مجلسی ها هم درد نکنه که ما رو به فیض رسوندند) رفتم پایگاه و گفتم این کارت خدمت شما بذار لای پروندم یادگاری بمونه :D
پدرآمرزیده اون کسی بیخیال کسر خدمت میشه که بیرون پادگان هم یه عمر بیگاری سپاه رو می کنه ماها مگه مغز خر خوردیم وقتی میشه زودتر از شر خدمت خلاص شد نریم دنبال کارت بسیج .
ضمنا درباره کثافت کاری هایی که توی بسیج میشه اندازه یک رمان حرف دارم ، از رشوه گرفتن توی ایست بازرسی گرفته تا خفت گیری به خاطر دعوای شخصی و وام گرفتن خارج از نوبت و پول گرفتن برای کسر خدمت و گواهی و دزدیدن کارتن کیک و ساندیس ! و هزار درد و مرض دیگه ای که توی بسیج هست .
ضمنا مسئولان ارشد سپاه هم به همون آمار کارت صادر شده نگاه می کنند که بله ما 10 میلیون بسیجی داریم و به خیال خود فکر می کنند همه این افراد جان برکف و انقلابی اند ، امیدوارم روزی نرسه که بخوان دست به دامن بسیج n میلیونی بشن و ببینند که همه اش توهم و خیال بوده"
اپیزود اول-دفتر بسیج دانشگاه...
برای اولین بار در عمرم فرم عضویت در بسیج را پر کردم (به توصیه ی دوستان) ،هیچ گاه فکر نمی کردم که شرط اصلی علاقه به انقلاب و رهبر داشتن کارت باشد ،هنوز یک هفته نگذشته بود که از این کار پشیمان شدم! و هیچ وقت کارت بسیجم را نگرفتم...
فرمانده بسیج دانشگاه گمان می کرد تنها فرد مخلص و معتقد انقلاب است و اگر احیانا کناره برود و یا فارغ التحصیل شود تمامی افراد بعد او همگی کافر و مشرک هستند به همین علت بعد از سالها همچنان دانشجو(!) بود.به خاطر بحث های اعتقادی ای که آن سالها در دانشگاه ما جاری و ساری بود که حتی باعث شک و شبهه های شدید اعتقادی در دانشجویان شده بود جزواتی در پاسخ به این شبهات تهیه و تحویل بسیج دادم ولی این جزوات معدوم شد ،چند بار این حرکت تکرار شد و همان برخورد صورت گرفت و من فهمیدم که بسیج به زعم این فرد یعنی کارهای تکراری که فقط مورد تایید این فرد باشد و بسیج این فرد یک حوض است نه یک دریا!
و من ماهی بود و طاقت حوض نداشتم پس از حوض جستم...
اپیزود دوم-دانشگاه
در بحث هایی که در دانشگاه می کردم متهم میشدم که از امکانات بسیج استفاده کرده ام و پول گرفته ام ولی خسته نشدم و به بحثها و تهیه جزوات و پاسخ ها ادامه دادم...
با شرایط بسیج یا باید از پا می نشستم و به کارهای تصنعی بسنده می کردم و کارت بسیج می گرفتم و پز می دادم یا باید زحمت می کشیدم و کارهای به زمین مانده را انجام میدادم کارهایی که به نظر بعضی ها مهم نبود ولی با استنباط شخصی خودم از حرف های آقا از اهم امور بود انجام می دادم که بخش دوم را انتخاب کردم و قید کسر خدمت ،سه گواه و... را زدم.
اپیزود سوم- پادگان
در سربازی در بحث ها به بسیجی بودن شناخته می شدم و این روش ادامه داشت و این بحثها تکرار میشد اما روز آخر ،روز آشکار شدن اسرار بود.
همان افرادی که دیروز به بسیج و بسیجی توهین می کردند ،همان کسانی که در خفا به رهبر جسارت می کردند هم کارت بسیج داشتند!(بسیجی نبودند و بلکه فقط کارت بسیج داشتند) به علت داشتن کارت بسیج کسر خدمت گرفتند و بالاترین درجه ها را کسب کردند و ستاره دار شدند! و ما بی ستاره...
همان کسانی که خود با ادعاهایشان گوش فلک را کر کرده بودند و از همه کس و همه چیز انتقاد می کردند همان هایی که به من توهین می کردند و ارزش کار من را زمینی می کردند و در حد یک کسر خدمت پایین می آورند خودشان همه این گونه بودند!
نگرانی من برای بسیج است...
همین افراد هستند که عامل اکثر نارسائی ها هستند.
نگرانی دیگر من کانالیزه کردن امور به این کارتهاست نه عقاید ،اصلی ترین مشکل وقتی ایجاد میشود که در این سیستم و سیکل معیوب شما با داشتن یک کارت بسیج نه عقاید بسیجی مورد اعتماد خواهید بود ولی یک فرد اگر کارت بسیج نداشته باشد با این شیوه مورد وثوق نخواهد بود!
یکی از علت های بیان این بحث ذکر و بررسی این نکته است که آیا شیوه ی فعلی و گزینش افراد بسیج بی عیب است؟
در این شیوه کافی است که شما یک کارت بسیج تهیه کنید و با کمی پارتی بازی می توان فعال شوید(اکثرا" این طور نیست ولی افراد آنچنانی معمولا از شیوه های این چنینی استفاده می کنند!) و این افراد وارد بدنه بسیج میشوند بنا به دلایل ذکر شده در بالا...
اگر قصد اصلی از ایجاد بسیج کادر سازی و آموزش افراد برای به کار گیری در نقاط مشخص و حساس است به نوعی چنین قصدی با چنین عملکردی حاصل نمیشود و به راحتی قابل نفوذ است.
اگر قصد اصلی از بسیج تربیت نیروهای مومن و انقلابی است مگر امکان ندارد کسی مومن باشد و بسیجی نباشد؟
اگر ملاک اعتقادات است پس داشتن کارت بسیج معیار چیست؟کارتی که به راحتی ،به هر کسی با هر اعتقادی داده می شود معیار چیست؟
نمی شود مدافع و دلسوز نظام بود و کارت بسیج نداشت؟
آیا اصلا رهبر هم کارت بسیج دارد؟
در کجا و چه زمانی آقا ذکر کرده است که ملاک دلسوز بودن برای نظام داشتن کارت بسیج است؟
مگر بسیجی بودن به کارت است؟
من هنوز نفهیدم لطفا به من کمک کنید...
پ.ن.1: خوشبختانه هوز نیروهای معتقد و مخلص به قدر کافی تو بدنه بسیج وجود دارند مثل خیلی از دوستان خوب خودم...
پ.ن.2: دوستی نوشتند:
ما می تونیم بسیجی باشیم و کارت نداشته باشیم.
می تونیم کارت داشته باشیم و به کسی نه بگیم نه نشون بدیم و نه استفاده کنیم. مثل گواهی نامه رانندگی که فقط موقع جریمه بدرد می خوره.
من شاید حدود 6 سال کارت فعال دارم، نه باهاش دانشگاه رفتم و نه کسر خدمت.
مهم این چیزا نیست. مهم خودمونیم.
تو این چد سال چند تا فرمانده داشتم. چند تاش همونجور که گفتی بودند ولی همه اینجوی نیستند.
شاید الان من هم یکیشون باشم.
راستی آقا هم کارت داره. فعال هم هست، خیلی ساله.
امیدوارم موفق بشی.
خیلی جالب نوشتی دوست من ،من یقین دارم که خیلی افراد مثل شما هستند که این چنین تفکر درستی دارند ولی من منظورم این نبود که من تو بسیج دیگه فعالیت نداشتم بلکه من دارم از یه شیوه غلط که متاسفانه داره رایج میشه انتقاد می کنم و دوست ندارم که به خاطر این مسائل بسیج صدمه ببینه...
وگرنه من هم معتقد نیستم که همه اینجوری هستند بلکه من هم معتقدم که اکثریت افراد این چنین نیستند.
اینکه رایج بشه که تنها راه اثبات خودت کارت بسیج باشه ،به نظر من مناسب نیست از این جهت که به هیچ وجه راه امنی نیست و به راحتی قابل دور زدن است.
الان شما فرض کن یه کسی مثل ارمینه کارت بسیج نداره و گمنام هم هست و این زحمت های بزرگ و ارزشمند رو همه روزه انجام میده برای اثبات علاقه اش به انقلاب ازش کارت بسیج مطالبه کنند!!!
این زشت نیست؟
شاید در کل بسیج ده نفر هم مثل ایشون مطلع و آگاه به مسائل فرهنگی نباشه...
این خبر منتشر شد ولی تکذیبش فقط در یکی دو سایت بیشتر منتشر نشد!

در پی درج تصویری در سایتهای خبری مبنی بر حضور ادواردو آنیلی در مراسم جشن عروسی سعید امامی در آمریکا و استناد به تصویر چاپ شده در کتاب "آسیب شناسی حزب مشارکت ایران اسلامی" نوشته سلمان علوی نیک از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی،ضمن تکذیب این ادعای غیر حرفه ای،اعلام می دارد زیرنویس عکس یاد شده در کتاب ذکر شده با عنوان " جشن عروسی سعید امامی در واشنگتن" می باشد و فرد مزبور شخصی است به نام س.پ که از دوستان سعید امامی در آمریکا و عاقد مراسم عقد سعید امامی و همسر وی بوده است.
این شعر عجیب وصف حال الان منه...
الغیاث...
درد ما را نیست درمان الغیـــــــــــاث هجر ما را نیست پایان الغیــــاث
دین و دل بردند و قصد جـــــــان کنند الغیاث از جــــــــور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلــــــــــب می کنند این دلســـتانان الغیاث
خون ما خوردند این کافـــــــــــر دلان ای مسلمانان چه درمـان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن گشته ام سوزان و گریان الغیاث
پ.ن.1: وقتی کسی فکر کنه داره بهت خوبی می کنه ولی فقط باعث اذیت تو بشه خیلی بدتره! کسانی که خود بینی کورشون کرده...
کسانی که فقط خودشون رو صاحب حق می دونند! در حالی که این طور نیست.
فقط توکل بر خدا...
پ.ن.2: این نیز بگذرد...
یک سال از کارهایی که من به اسم عمار شروع کردم می گذره(بعد یک سال اولین عمار گوگل شدم!) ،با همه ی سختی ها و مشکلات این یکسال گذشت و چند روز دیگه من باید به سفر برم ،سفری که اختیار رفتن و نرفتنش دست من نیست!
اگر من می توانستم نمی رفتم و به نوشتن ادامه میدادم...(یعنی از سر تنبلی نیست!)
از همه ی شما خداحافظی می کنم و دلم برای شما تنگ خواهد شد.
می خواستم آخرین روز به شما بگم که دارم میرم ولی امروز یه مشکلاتی ایجاد شد که باعث شد زودتر خداحافظی کنم...
چند ماهی نخواهم بود...
ولی به امید خدا برخواهم گشت و با مطالبی جالب تر و قوی تر از قبل...(اینو گفتم فکر نکنید دارم می میرم!)
اونایی که خوشحال شدن که من دارم میرم ،زیاد خوشحال نشن درسته مدتی به اجبار روزگار نخواهم نوشت ولی برخواهم گشت...
از همه ی دوستانی که تو این مدت لطف داشتن و به من محبت کردند ،اظهار لطف کردن ،فحش دادن ،تهدید کردن و ... تشکر می کنم ایشاءالله همیشه موفق باشید....
احتمالا فقط یکی دو پست دیگه در خدمت شما هستم!
عمار
پ.ن.1:
یه نکته ی جالب هم تو این مدت بود بعضی بندگان خدا می آمدند و به من می
گفتن که شما که آقا رو می بینی(فکر کن) مثلا بهش این فلان قضیه رو هم بگو
یا ما این انتقاد رو هم داریم اینم به ایشون بگو و ... واقعا
من شرمنده این افراد می شم خدا شاهده من فقط سالی یکی دوبار (یه دفعه کمتر یا بیشتر) و از فاصله ی دور می تونم ببینم اونم تو مراسم های عمومی! مثلا محرم ای ،فاطمیه ای یا رمضان همین... این دست از افراد اگر صحبتی و توصیه ای دارن می تونند که به سایت خود آقا پیغام بدن یا از طریق نامه... این آخری هم باز یه بنده خدا چنین نظری گذاشته بود! پ.ن.2:از همه ی کسانی که تو این مدت به این وبلاگ لطف داشتن تشکر می کنم....
داشت الف رو یادم میرفت!
یه تشکر ویژه از سایت الف می کنم که اولین پشتیبان این وبلاگ بود و حتی بعد اون قضایای کثیفی که بعضی سایت ها به خاطر تیتر یکی از مطالب من به وجود آوردند ،دست از حمایت برنداشت
کلی زحمت کشیدم اسم ها و لینک ها رو در آوردم که به عنوان تشکر بگذارم که بلاگفا نگذاشت!
من کلک زدم گذاشتم جای دیگه....
نمی دونم به اسم کدومتون گیر می داد می گفت یکی از این لینک ها غیر مجازه!
خودتون با زبون خوش اعتراف کنید! کدومتون تو لیست سیاه بلاگفا قرار داره؟
حلول ماه رمضان بر همه ی شما مبارک...
:)
دلم برای همه ی شما حتی اونایی که بد و بیراه می گفتن تنگ میشه...
:(
http://www.askquran.ir/showthread.php?t=15160
راستی باز هم رمضان آمد و نماز های ظهر و عصر آقا تو بیت من که چند روز دیگه بیشتر نیستم حتما یه روز میرم اونجا...
از معدود روز هایی که تو سال ما آقا رو می بینیم ،اون هم از دور... :(
ما به همین اش هم راضی هستیم :)
سلام

از منابع معتبری مطرح شد که آیت الله بهجت درباره ی فتنه اخیر به آیت الله خامنه ای پیغام می دهند که کارهایی که من می توانستم(در جهت مقابله) انجام دادم بقیه رو شما انجام بدهید.(البته این نقل قول رو عده ای که در دلشون غرض و مرضی بود تکذیب کردند ولی فرزند ایشان در همایش افلاکیان خاک نشین که درباره ی شخصیت آیت الله بهجت برگزار شده بود این مسئله را تایید کردند.)
فکر کنم شنیدن این صحبت ها از فرزند ایشان شیرین تر باشه...
والسلام علی من التبع الهدی
پ.ن.1:برای دانلود روی دکمه
کلیک کنید یه لینک میاد برید اونجا و دانلود کنید.
پ.ن.2:از جاهای مختلف داره این مطلب لینک میشه و عده ای هم .....بماند.
مسئله ی اصلی ای که بعضی ها رو خیلی ناراحت کرده و اول سعی کردن که اصل این مسئله رو منکر بشن در قدم بعد خواستن موضوع رو عوض کن در گام بعد...
مطلب دیگه اینه که آیت الله بهجت فرمودند که من برای پیشگیری و کاستن از بعضی مسائل کارهایی انجام دادم و کارهایی هم می فرمایند که خود آقا انجام بدهند...
مسئله دیگه چرا با وجود کارهای آیت الله بهجت جلوی این فتنه گرفته نشده!؟(به نظر من) اصلا قرار نبود گرفته بشه(باید زهر اصلی گرفته میشد ،که شد) ، این قبیل مسائل سبب آزمایش و امتحان های الهی است که سره از ناسره تشخیص داده بشه و این اقدامات تا حدی پیشگیرانه و بیشتر آگاه سازی بوده است که در همین امتحان هاست که بعضی مسائل روشن میشود.
مسئله آخر این است که شرح کامل این مسائل به یکی از نزدیکان آیت الله بهجت گفته شده و به صورت کتاب احتمالا در آینده منتشر خواهد شد ،همان طور که فرزندانشان فرمودند.
گویا مطلبی که آیت الله بهجت به یکی از نزدیکان فرمودند مطلبی بوده که در کتاب آقای ری شهری منتشر شد.مطلب
به گمانم خواندن به توضیح بیشتر کمک کنه...
البته من خودم یقین نکردم هنوز و به احتمال خیلی زیاد این مطلب همان ،مطلب است.
توضیح :آقای حجازی از اعضای دفتر آیت الله خامنه ای است.
داستان زیبای مسلمان شدن یک مسیحی به روایت استاد پناهیان...
والسلام
سلام
توضیح: یه بنده خدایی که با من بود دو تا نکته رو تاکید کرد:
اول اینکه این بنده خدا روحانی بود
دوم اینکه منظور من از مندرس و کهنه واقعا نیت بدی نبود و این نکته ضروری است که بگم که واقعا انسان تمیز و مرتبی هم بود.
خیلی دوست داشتم در مورد این پیرمرد بنویسم.
چند ماه قبل به قم رفته بودم بعد از خروج از درب حرم در کنار خیابان پیرمردی حدودا 70 ساله با لباس های مندرس و کنهه ایستاده بود و کتابی در مورد احکام نماز می فروخت شاید نزدیک یک کیف کتاب داشت که گویا خودش نویسنده کتب ها بود و خودش هم مسئولیت فروش کتابهای خودش را به عهده گرفته بود.
نکته جالب برای من این بود که با تمام فقر ظاهری ای که داشت اگر کسی ،مردی ،زنی ،جوانی ،پیری از کنارش می گذشت و ظاهرش به گونه ای بود که استطاعت خرید کتاب نداشت آرام می گفت: اگر پول ندارید عیبی ندارد این کتاب را هدیه ببرید...
من که فقط شرمنده شدم!
احسنت به تو پیرمردی که همتی عالی داری...
پ.ن.1: یه بار به صورت اتفاقی دم در بیت رهبری تو ایام فاطمیه وحید یامین پور رو دیدم ،معمولا براش مطلب می فرستادم و کلی ازش انتقاد می کردم البته انتقاد برای بهبود...
وقتی دیدمش گفتم مرد مومن چرا این همه کامنت می گذارم چرا جواب این انتقاد ها و بحث هایی(که برای خیلی وقت می گذارم) نمی دی ،یه خنده ای کرد و گفت پسر خوب اگه قرار باشه که به همه ی کامنت ها جواب بدم کلا باید بشینم خونه و تو روز هیچ کاری نکنم :)))
جدیدا" دارم به اون صحبت اون روزش می رسم!