تبليغاتX
عمار

عمار
هر چی فکر میکنم می بینم نمی تونم عاشق کسی بشم که عاشق ره‌بر نیست...
موضوعات مرتبط: شهید
[ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 21:27 ] [ عمار ] [ ]
میگن دل مثل یک لوح سفید می مونه درست مثل "ماه"
گناهان نقاط تاریکی هستند که این لوح سفید را تیره می کنند ،در شکل زیر فرآیند گناه گرفتگی یک "دل" را مشاهده کنید....

فکر کنید این سایه هیچ وقت کنار نره!؟
وای بر من...
روزی که هر که "ماه" سفید و تمیزی داشته باشه برنده است...
و آن روز روزی است که جای جبران نیست



موضوعات مرتبط: شهید
[ یکشنبه 1390/03/29 ] [ 20:9 ] [ عمار ] [ ]
سلام

امروز تو محل خدمتم یه بنده خدایی اومده بود که دستش رو بسته بود و اون دستی رو که بسته بود کاملا زیر پیراهنش قرار داشت و دکمه های پیراهنش رو هم کامل بسته بود مثل کسی که دستش شکسته بود...

با مسئول من کار داشت ،من مشغول کار خودم بودم که دیدم این بنده خدا آروم دکمه های پیراهنش رو باز کرده و دستش رو خارج کرده و به آرومی مشغول باز کردن باند کشیه بسته شده روی دستشه.

اول احتمال دادم شاید دستش در رفته ولی وقتی به صورت کامل باند رو باز کرد دستش کاملا قرمز بود و روی اون زخم هایی مثل تاول بود ،داشتم پیش خودم فکر می کردم احتمالا دستش دچار سوختگی شده ولی یه کم که گذشت دیدم لحظه به لحظه داره چهره ی اون مرد برافروخته تر میشه و دست و صورتش قرمز میشه ناگهان اون مرد روی زمین نشست و اون دست زخمی خودش رو روی زمین گذاشت به نحوی که اون زخم هایی که بیشتر شبیه تاول بود به سنگهای خنک کف اتاق برخورد کنه و دستش یه کم خنک بشه...

باور کردنی نبود که یک نفر از درد به جایی برسه که مجبور بشه به خاطر تسکین دردهایش چنین کاری بکنه...

اونجا بود که متوجه نگاه ناراحت مسئولم به اون بنده خدا شدم تو نگاهش غم بود ،برای عوض شدن فضا مسئولم بهش گفت : به همین خاطره که به صدام میگفتن : "درود بر صدام یزید کافر"!

نه تنها دست اون بله انگار تمام بدن اون "مرد" پر بود از تاولهای شیمیایی...

امروز یکی از بدترین روزهای زندگی من بود هنوز حالم بده

[ سه شنبه 1390/03/10 ] [ 19:56 ] [ عمار ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من داشتم بعد انتخابات زندگی خودمو می کردم.داشتم تو سایت ها چرخ می زدم که رفتم الف دیدم یه صوت به اسم أین عمار گذاشته گوش دادم و زندگی جدید من شروع شد!
توی صحبتهای آقای خامنه ای یه نکته بود که شاید خیلی ها ندیدن و یا خودشونو به ندیدن زدن آقا یه ویژگی برای عمار ذکر کرده بود و اون هم اینکه عمار بین سپاهیان "روشنگری" میکرد!
پس من شروع کردم به رفع شبهات انتخاباتی شاید دو ماهی همه زندگیم رفتن از این سایت به اون سایت بود...
و این روند تا تقریبا یک سال ادامه داشت...
من معتقدم توی گذشته انقلاب اگر خوب گشت و گذار می کردیم این اتفاقات نمی افتاد...
دید من تو مسائل فرهنگیه ،همیشه نباید جون داد با فکر هم میشه ده ها و صد ها برابر تولید داشت.
احیانا اگر اتفاقی افتاد من هستم ،منم حاضرم به خاطر رهبرم جون بدم...
جون من فدای یه تار موی اون...
فعلا که سربازم!
2 ماهی که نبودم رفتم بودم آموزشی و الان هم تو یگان خدمتی مشغول خدمتم...
سربازی وبلاگم رو تقریبا نابود کرد!
امکانات وب